کاش بدونیم که کُلِ نفس ذائقتا الموت ثم الینا ترجعونیم
کاش بدونیم که هر نفسی که می کشیم کشنده مرگه
کاش بیشتر مواظبه اعمال و رفتارمون باشیم
السلام علیک یا بقیت الله
آقا جان سلام خودت خوب می دونی باز یه جمعه دیگه شد و دلم هوای تو کرده آقا جان خودت بهتر می دونی روم نمی شه بگم زودتر بیا آخه آقا جان هیچ کاری واسه زودتر ظهور کردنت نکردم اقاجان الهی فداتون شم تورو خدا نبین من رو سیاهم به خاطر دلای پاک دیگه ظهور کن .آقاجان نمی دونم چی بگم فقط اینکه خدا کنه بیایی .
خواهش می کنم منو به اسم صدا کنن.ممنون می شم.
سلام
شده تا حالا به دور و ورتون خوب نگاه کنین متاسفانه آدم یه چیزایی می بینه
که اگه یه انسانه واقعی ببینتشون از انسان بودنش خجالت می کشه.
پیر مردی مفلس و برگشته بخت روزگاری داشت ناهموار و سخت
هم پسر هم دخترش بیمار بود هم دوای درد و هم بیمار بود
این دوا می خواستی آن یک پزشک این غذایش آه بود آن یک سِِِِِِِِِِرشک
این عسل می خواست آن یک شوربا این لحافش پاره بود آن یک قبا
روزها می رفت بر بازار و کوی نان طلب می کرد و می برد ابروی
دست بر هر خودپرستی می گشود تا پشیزی بر پشیزی می فزود
هر امیری را روان می شد زپی تا مگر پیراهنی بخشد به وی
شب به سوی خانه می امد زبون قالب از نیرو تهی دل پر زخون
روز سائل بود شب بیمار دار روز از مردم شب از خود شرمسار
صبحگاهی رفت از اهل کرم کس ندادش نه پشیز و نه درم
از دری می رفت حیران بر دری رهنمود اما نه پایی نه سری
ناشمرده برزن و کویی نماند دیگرش پای تکاپویی نماند
درهمی در دست و در دامن نداشت ساز و برگ خانه برگشتن نداشت
رفت سوی اسیا هنگام شام گندمش بخشید دهقان یک دوجام
زد گره در دامن آن گندم فقیر شد روان و گفت که ای حی قدیر
گر تو پیش اری به فضل خویش دست بر گره هر گره که ایام بست
چون کنم یارب در این فصل شتا من علیل و کودکانم ناشتا
می خرید این گندم ار یکجای کس هم عسل می خریدم هم عدس
آن عدس در شوربا می ریختم وان عسل در آب می امیختم
درد اگر باشد یکی دارو یکی جان فدای آنکه درد او یکی است
بس گره بگشودی از هر قبیل این گره را نیز بگشای ای جلیل
این دعا می کرد و می پیمود راه ناگه افتادش به پیشه پا نگاه
دید گفتارش فساد انگیخته وان گره بگشوده گندم ریخته
بانگ برزد کای خدای دادگر چون تو دانایی نمی داند مگر
سالها نرد خدایی باختی این چه کار است ای خدای شهر و ده
فرق ها بود این گره را زان گره چون نمی بیند چو تو بیننده ای
تا که بر دسته تو دادم کار را ناشتا بگذاشتی بیمار را
هر چه در غربال داشتی بیختی هم عسل هم شوربا را ریختی
من تو را کی گفتم ای یار عزیز که این گره بگشای و گندم را بریز
ابلهی کردم که گفتم ای خدای گر توانی این گره را برگشای
آن گره را چون نیاراستی گشود این گره بگشودنت دیگر چه بود
من خداوندی ندیدم زین نمط یک گره بگشوده ای آن هم غلط
الغرض برگشت مسکین درد ناک تا مگر بر چیند آ گندم زخاک
چون برای جستجو خم کرد سر دید افتاده یکی همیان زر
سجده کرد و گفت که ای رب و دود من چه دانستم تورا حکمت چه بود
هر بلای کز تو اید رحمتی است هر که را فقری دهی آن دولتی است
تو بسی زنداندیشه برتر بوده ای هر چه فرمان است خود فرموده ای
زان به تاریکی گذاری بنده را تا ببیند ان رخ تابنده را
تیشه زان بر هر رگ و بندم زدند تا که با لطف تو پیوندم زدند
گر کسی را از تو دردی شد نصیب هم سر انجامش تو گردیدی طبیب
هرکه مسکین و پریشانه تو بود خود نمی دانست که مهمان تو بود
رزق زان معنی ندادندم خسان تا تورا دانم پناه بی کسان
ناتوانی زان دهی بر تندرست تا بداند کانچه دارد زان توست
زان به درها بردی این درویش را تا که بشناسد خدای خویش را
اندرین پستی غذایم زان فکند تا تورا جویم تورا خوانم بلند
من به مردم داشتم روی نیاز گرچه روز و شب در حق بود باز
من بسی دیدم خداوندانه مال تو کریمی ای خدای ذوالجلال
بر در دونان چوافتادم زپای هم تو دستم را گرفتی ای خدای
گندمم را ریختی تا زر دهی رشته ام بردی که تا گوهر دهی
در تو پروین نیست فکر و عقل و هوش ورنه دیگه حق نمی افتد زجوش